حسنین زیر بغل آقایشان را گرفته بودند وبه خانه می بردند.به در خانه که رسیدند آقا فرمودند: رهایم کنید.بگذارید خودم وارد خانه شوم نمی خواهم زینب مرا اینگونه ببیند.حسن جان پارچه ای بیاور پیشانیم را ببند.زینبم طاقت ندارد مرا اینگونه ببیند...اما آقا جان کجا بودی در صحرای کربلا.کجا بودی که بگویی ای قوم بنی هاشم زینبم را از بالای تل زینبیه بیاورید. او تحمل دیدن این صحنه را ندارد... شهادت مظلومانه مولای متقیان علی (َع) را به پیشگاه امام عصروتمومی شما خوبان تسلیت عرض مینمایم یا حرز من لا حرز له
و باز شب قدر.
و باز دستهای خالی.
باز شب قدر و گدایی های بی نشون.
باز شب قدر و چشم انتظاری های نگرون.
باز شب قدر و حسرت ایوون نجف.
خدایا یعنی می شه یک سال من شبهای قدر مهمان حرم باصفای آقام امیر المومنین باشم.
خدایا چه زود گذشت. چه زود نسیم سحر و غروب حزین ما رو دست به دست کردند و به دلهره های شب قدر رسوندن.
و خدایا ،من همچنان چشم براه کرم توام...ملتمس دعاتونم